| 09/08/2011 5:13 am |
 Forum Expert

Regist.: 09/05/2011 Topics: 4 Posts: 767
 OFFLINE | تو این تاپیک شعر یا نثر ادبی که به نظرتون قشنگ میاد رو بذارین
چند تا نکته هم هست که باید بگم
1-نام نویسنده اثر باید گفته بشه
2-شعر یا متن با هر موضوعی رو میتونید اینجا قرار بدید
(مورد بالا ویرایش شد)
3- اگه متن یا شعرتون عاشقانه ، جالب یا پندآموز هست و ارزش ادبی بالایی نداره تو تاپیک مخصوص خودش بذارین
4-همین |
................ http://oi52.tinypic.com/2v7x652.jpg
|
| 09/08/2011 5:29 am |
 Forum Expert

Regist.: 09/05/2011 Topics: 4 Posts: 767
 OFFLINE | این اولیش
...........................شـمــارم بـهـر دیــدارت تــمـام لـحـظـه هـایـم را
چـگــونـه لـحـظـه هـا رد مـیکنـند ایـن ادعـایـم را
...........................صدایت هست در گوشم که می گفتی خداحافظ
ولـی رفـتـی رهـا کـردی در ایـن سـیـنه صدایم را
...........................دلم زنده است با یادت، به چشمت کرده ام عادت
مــکــن بــاور ، نــگـاه دیــده ی بـی اعــتـنـایـم را
...........................چـو باشی با تـو ام تـنها نـباشی غـصه و غـم ها
بـه اشـکـم مـی دهند تسکین غم بی انتهایم را
...........................نـگـاهـت آتـشـی دارد کـه بـر قـلبـم چو می بارد
بــســوزانــد بــه یــکــبـاره ، دل درد آشـنـایـــم را
............................خــدایـا نـــور ایـمـان را نـصـیـب قـلب" آبان "کـن
پـر از آرامـش و عـشقم چو می خوانم خـدایـم را
|
................ http://oi52.tinypic.com/2v7x652.jpg
|
| 09/08/2011 5:48 am |
 Forum Expert

Regist.: 09/05/2011 Topics: 4 Posts: 767
 OFFLINE | بی تو مهتاب شبی
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدي من رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامناندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
(فریدون مشیری) |
................ http://oi52.tinypic.com/2v7x652.jpg
|
| 09/09/2011 3:51 pm |
 Forum Expert

Regist.: 08/29/2011 Topics: 4 Posts: 833
 OFFLINE |
من به شدت به این شعر سهراب عزیز علاقه مندم! مخصوصا وقتی استاد شکیبایی میخونتش!
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد
و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید
و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت
و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم که بهم می گفتند
سحر میداند،سحر!
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم! |
................ http://up6.iranblog.com/files/fbadverimg-45251.jpg
ودیگرهیچ!
|
| 09/13/2011 7:40 am |
 Forum Expert

Regist.: 09/05/2011 Topics: 4 Posts: 767
 OFFLINE | (دیدار)
................................دیـده ات دیـدم دلـم در دام چشـمـت گـیـر کرد
چشم زیبایت دل و جان را به خـود تـسخیر کرد
................................گـرچـه بـیـدارم بـه یـادت لیـک تـقـدیرم بخفـت
یـاد چـشـمـت خـواب تـقـدیـر مـرا تـعبـیـر کرد
................................یـاد چـشـمـان تـو کـردم بـاز چشمانم گریست
داغ دیـدارت مـرا در غـم نــشـانـد و پـیــر کـرد
................................دیـده ات هـم دار هـم غـم بـر گـلویم می نهد
تـا سـتـانـد دار جـانـم ، غـــم اگـر تـاخـیـر کـرد
...............................چون دو خورشید سیاهت را به چشمم دوختی
روزگارم تـیـره شـد روزم بـه شـب تـغـیـیـر کرد
...............................قـلـب ((آبان)) هـمـچـو خاکستر شد از دیدار تو
آتـش چـشـمـان مـستـت شمس را تحقیر کرد |
................ http://oi52.tinypic.com/2v7x652.jpg
|
| 09/27/2011 6:41 am |
 Forum Expert

Regist.: 08/29/2011 Topics: 4 Posts: 833
 OFFLINE | پادشاه فصلها پاییز
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستين سردِ نمناکش.
باغ بي برگي،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولاي عريانيست.
ورجز،اينش جامه اي بايد .
بافته بس شعله ي زرتار پودش باد .
گو برويد ، هرچه در هر جا که خواهد ، يا نمي خواهد .
باغبان و رهگذران نيست .
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر زچشمش پرتو گرمي نمي تابد ،
ور برويش برگ لبخندي نمي رويد ؛
باغ بي برگي که مي گويد که زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سربه گردونساي اينک خفته در تابوت پست خاک مي گويد .
باغ بي برگي
خنده اش خونيست اشک آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش ميچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائيز .
 |
................ http://up6.iranblog.com/files/fbadverimg-45251.jpg
ودیگرهیچ!
|